|
معلم تاریخ: خوب بچه های عزیز! جلسات قبل در مورد دایناسورها و تاریخچه زندگی اونها صحبت کردیم. گفتیم که دایناسورها سالهای زیادی بر روی کره زمین زندگی می کردن. دایناسورهای گیاه خوار غول پیکر به طول 27 متر و به عرض 90 متر بودن. توضیح دادیم که دایناسورها به گروه خزندگان تعلق دارن، اما با خزندگان امروزی خیلی متفاوت بودن. دایناسورهای عظیم الجثه دندون های تیز و برنده و شاخ های وحشتناک داشتن. پتروداکتیل ها هم که پرنده هایی بسیار بزرگ بودن در اون زمان زندگی می کردن و بال های سخت و چرم مانندی داشتن. دایناسورها سالهای سال تنها حاکمان کره زمین به حساب میومدن، اما با وقوع انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 به رهبری امام خمینی نسل اونها منقرض شد. در ادامه به این بخش مهم تاریخ کشور اسلامی عزیز و پر افتخار خودمون ایران می پردازیم... پی نوشت-1: اخیرا طرحی دادن برای حذف نام پادشاهان از کتب تاریخی مدارس... پی نوشت-2: گیریم بی سواد احمقی بیاید از روی خود شیرینی تزی بدهد... پی نوشت-3: بع ع ع ع ع...
خزان ِ پادشاه، با صلابت و مغرور، در بیرون از کلبه کوچک کوهستانی، سربازان سرخ و زردش را فرمان می راند تا منظم و با شکوه، رژه رونده، خِش کوبان، در میان هوی سهمگین باد ِ جارچی، آغاز حکمرانی پیشوای فصل ها را بر پهنه کوهستان اعلام کنند. پی نوشت 2- حتی اگر پاییز را زیباترین فصل ها ندانم، بی شک آن را تنها فصلی می دانم که سزاوار حکمرانی بر دیگر فصول است. پی نوشت 3- این پست تقدیم به وبلاگ Cold Years که همواره نوشته هایش را با بوی وینستون پایه قرمز دوست دارم. پی نوشت 4- دانلود موسیقی پست: peter_gabriel_sketch_pad_with_trumpet_and_voice
آن روز صبح، همه چیز برای مرد متفاوت بود. رخوت صبحگاهی اش بر خلاف همیشه، با شادی غریبی در آمیخته بود. زنگ ساعت رومیزی به صدا در نیامد و او را به موقع بیدار نکرد. در همان حالت سیگاری کشید و سپس از تخت خارج شد. در برابر آینه دستشوئی که صورتش را می شست لغزش آب بر روی پوست صورتش را سبکتر، خنک تر، انگار از جنسی جز روزهای دیگر، حس می کرد. به خوردن صبحانه میلی نداشت. دوش گرفت، قهوه ای نوشید و کت و شلوارش را به تن کرد. هنگام خروج نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: "حداقل با دو ساعت تاخیر به شرکت می رسم. پس ده دقیقه فرق چندانی نداره." رفتن به شرکت را فراموش کرد و تا حوالی ظهر که بی هدف در شهر پرسه می زد از سوی شرکت هیچ تماسی برای اطلاع از عدم حضورش گرفته نشد. ظاهرا کسی نگرانش نبود. کمی تعجب کرد. با این حال به قدم زدن بی هدفش تا اوایل شب ادامه داد. شبها، شلوغی خیابان ها را دوست داشت. جنب و جوش و هیاهوی عابران و رانندگان که حتی در شلوغ ترین ساعات روز، انگار که تمامی آن همهمه و شلوغی حالتی اجباری، رنگی خاکستری و بویی از کار و شغل داشته باشد، دیده نمی شد، اما در رفت و آمدهای شب، در نگاه رهگذران، گام هایشان، لبخند مردان پشت فرمان به زنان کنار دستشان و صدای خنده هایی که سرچشمه ای نامعلوم در مخلوط نور و تاریکی و همهمه شبانگاهی شب ِ شهر داشت فضای خیابان ها را می آکند برایش لذت بخش بود. حوالی ساعت 10 شب در حالیکه بر روی گذرگاه باریک عابرین پیاده ی یک پل بزرگراهی گام بر می داشت لحظه ای ایستاد تا سیگاری روشن کند. فندک فلزی طلایی رنگش با طرح دولفین را از جیب خارج کرد و درب آن را گشود. صدای کشدار و زیر ِ دینگ ِ درب فندک، پس از رقصی چند صدم ثانیه ای در هوا و پرسه ای کش و قوس دار در فضا و مضاعف کردن لذت روز رخوت ناکش در کنار غژغژ کفش و مارش مسحور کننده شوپن و بوق ماشین ها و هیاهوی مردم غمگین ِ روز اما شاد ِ شب، در میان دیگر نواها گم شد. سیگار را روشن کرد. عابرین نیز همچون ساعت کنار تخت، درب پارکینگ و پیرزن غرغرو هیچ توجهی به حضور مرد نشان نمی دادند. حتی برخی شان تنه زنان از کنارش عبور می کردند.
امسال سفرهای کاری ام کاهش چشمگیری داشت. آخرین آنها، سفر یک روزه ام به بندرعباس بود. در این پست قرار نیست وقایع نگاری یا خاطره نویسی کنم. اما سفر امروزم به بندرعباس یک سفر کاملا معمولی بود و درست به همین خاطر است که دوست دارم توصیفش کنم. شاید اشکال کار ما در این است که اغلب به دنبال وقایعی خاص در زندگی می گردیم و لذت یا موفقیت را تنها در آنها جستجو می کنیم، همانند اکثر نویسنده ها که اغلب اوقات برای خلق یک اثر، به دنبال پدیده ای جدید و ناب می گردند. جالب اینجاست که آن مردم یا این نویسنده ها حتی هیچ تعریف گویا و مشخصی از یک واقعه خاص یا یک حادثه مهم ندارند و در حالیکه همه عمرشان را صرف جستجوی آن در زندگی می نمایند، زمانی فرا می رسد که بدون لمس واقعه ای خاص، عمرشان را تمام شده میابند. این در حالیست که بزرگ ترین لذت ها و بهترین آثار، آنهایی هستند که ریشه در ساده ترین و معمولی ترین وقایع دارند. دوست ندارم زندگی ام را صرف چنین جستجوی احمقانه ای کنم. بر خلاف تصور، لذتی که سرچشمه اش حادثه ای غیرقابل پیش بینی و به ظاهر بی اهمیت است می تواند آنچنان بر اندیشه، احساس و حتی اعتقاد تاثیر گذارد که گاه دیدگاه ما را نسبت به گونه زیستن مان در جهت روشن ترین و سبک ترین ایدئولوژی ها، به کلی تغییر دهد. پی نوشت _ زمان سفر: اوایل شهریور 88 پی نوشت _ چقدر این پست از ف.کـ. را دوست داشتم.
برخی روزها رنگین کمانی اند،
تیغ را در دست راستش گرفت،
برخی وقایع تصادفی آنقدرها هم که فکر می کنیم تصادفی نیستند. مثل اینکه در برجی 25 طبقه درست در همان طبقه که تو در آن ساکنی در آپارتمان کناری، فاحشه ای زندگی کند که دیوار میان اتاق خواب او و اتاق کار تو آنچنان نازک باشد که هر شب صدای ناشی از لمس کلاویه های پیانو توسط انگشتان تو به همان راحتی وارد خانه زن شود که ناله های او هنگام لمس تنش توسط غریبه ها به گوش تو می رسد.
قطـ ـ ـ ـارها همیشه به مقـ ـ ـ ـصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـ ـ ـتـ ـ ـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست... پی نوشت 1: تقدیم به کلاویه بی صدا که این پست با الهام از آخرین پست او شکل گرفت. پی نوشت 2: آن شب سس ها را در سطل زباله ریختم، امشب را لحظه شماری می کنم برای سالاد فصل... پی نوشت 3: در هر صورت اگر سوار قطار شدی از منظره لذت ببر ( c l i c k o n t h e p i c ).
1- سال 1945 میلادی مصادف با 1382 خورشیدی، بر بالای ساختمان ویرانه بلندی پشت پنجره قرار گرفتم، در حالیکه دستانم از ترس و اضطراب می لرزید تلاش داشتم خونسردی ام را حفظ کنم. کارابین دوربین دارم را به پایین نشانه رفتم و افسری آلمانی را که به مسلسلچی ها که نیروهای روسی را هدف گرفته بودند دستور شلیک می داد نشانه رفتم و شلیک کردم... پی نوشت: این پست توصیفی کوتاه از یکی از شگرف ترین و لذت بخش ترین حالات روحی من است...
از دیدگاه شـو پــنهاور، جوهره حکمت فلسـ ـ ـفی، این گفتار ارسطوست که می گوید:
آزاد، سبک، بی هدف. روزها را با پرسه زدن در خیابان ها و پیاده روها و پارک ها و گهگاه، گپی با رهگذران ناشناس درون پارک و یا نوشیدن قهوه در کافه ای کوچک می گذراند. همین. برای اتلاف وقتش حتی یک دقیقه را هم از دست نمی داد. سه بار در هفته ساعت 9 شب پس از نوشیدن قهوه، با عجله، پله های ارکستر شهر را چهار تا یکی بالا می رفت، اسموکینگ می پوشید، سر وقت در مکان مخصوصش در ارکستر جای می گرفت و ساز مثلث خود را می نواخت. باز هم همین. شبی، هنگامی که در حال پرسه زدن بود در پیاده روی مقابل، زن جوان زیبارویی را دید. لبخندی زد و برای دعوت از او برای گپی کوتاه و شاید فنجانی قهوه به سمت دیگر خیابان حرکت کرد. در میانه خیابان ماشینی او را زیر گرفت و مرگ آلوده به شادی در آغوشش کشید. در چهره مرده اش اثری از خستگی یا ملال نبود، لبخندی اثیری داشت، انگار زندگی را چندان زیبا انگاشته بود که تا آن لحظه دغدغه ای جز زیستن ِ ثانیه ثانیه لحظاتش در سر نداشت.
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
وورد پرس فارسی
سلام مارشال |